تبليغاتX
www.talkhakolah.blogfa.com
www.talkhakolah.blogfa.com


این هم آدرس وبلاگ دومم : www.ghazalibarayeeshgh.blogfa.com



 

حمید سوریان بعد از تقدیم مدالش به احمدی فساد این شعر را وارد بازار کرد:

استرم،گاوم،الاغم، ای شغال....بعد از این بنداز بر گردن مدال

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:31 توسط داود رضازاده |



 

گفت معشوقه به یک پیغامی

چِقَدَر عاشقِ من نادانی

عاشقِ در به درِ خارش گفت:

ز چه دلگیر زِ من ای جانی؟

گفت معشوق که من صد ها بار

گفتمت گر که نداری نانی

چه بُوَد سود که هر دم گویی

عاشقی و ز برم می مانی

برو این بار که دیگر بخدا .......

بوسه بر تو ندهم مجانی

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:36 توسط داود رضازاده |



+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:32 توسط داود رضازاده |



 

یکی را داده ای صد ناز و نعمت

یکی هم نوکری کردی به غربت

یکی را داده ای تو پول در بانک

یکی هم میزنی خمپارۀ تانک

یکی را می کشی اندر جوانی

یکی را می دهی صد زندگانی

یکی را می دهی پولِ فراوان

یکی هم میکنی بر گله چوپان

یکی را تایرش پربادِ پرباد

یکی هم پنچر است ای دادِ بیداد

یکی را می دهی ویلای شمرون

یکی هم چادری اندر بیابون

خداوندا ندانم این چه کار است

یکی نوکر یکی سرمایه دار است

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:43 توسط داود رضازاده |



 

از سر فرزند بهشتی هم نگذشتند گرفتندش و بعد آزادش کردند.

حالا میترسم حسن خمینی هم بگیرند

بهشتی هم به زندانِ اوین رفت

ز بس که کشورِ ایران حسینی است!!

حسن جان سخت در فکرِ خودت باش

گمانم نوبتِ ابنِ خمینی است

 

در آخرین خطبه های امام جمعه آقای خامنه ای گفتند راه حلِ پایانی

برای اختشاش گران این است که داغشان کنیم

موسوی گیرید تا داغش کنید

کروبی را بی هوا داغش کنید

گر که شد هفتاد ملیون دشمنم

جمله با حکمم شما داغش کنید

 

کروبی میگوید فیلمی از تجاوز زندانیان دارد

کروبی گفتا به باند خائنین

فیلم سکسی بنده دارم از اوین

ناگهان بشنید این را دلقکی

گفت: بر نایبِ آن آقا بگین:

فیلم سوپر را بگیر از کروبی

لیک شبها کم بشین آن را ببین

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:13 توسط داود رضازاده |



 

گفتم کسی مرا همسر نمی شود

گفتا: نگرد که پیدا خر نمی شود

گفتا: که بی پدر ، گفتم پدر دار هم،

حتی شبیهِ عیسیِ بی پدر نمی شود

گفتند : به علم خاک را کیمیا کنی

خواندیم و خاک وجودمان گوهر نمی شود

هر کس بلوف به عشق تو می زند بانو ...

بوی فرند می شود، اما شوهر نمی شود

با تیپِ جلف و سینۀ باز و  آرایشِت

هیچ شوهری پیدا دختر نمی شود

دردی است فقر و حتی حریف ِ او

تا احمدی رییسِ ایران است

بدتر نشود حالمان ، بهتر نمی شود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 5:53 توسط داود رضازاده |



 

سلام دوستان گلم:

به احترامِ شبهای قدر چند روزی پست جدید نمیگذارم

 و با همان مطالب قدیمی ادامه می دهیم.

من رو هم فراموش نکنید از دعا در این شبهای عزیز

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:25 توسط داود رضازاده |



 

به خاطر تخلف در راهنمایی و رانندگی لطفا گواهینامه:

لطفا کمی صبر کنید! میشه بگید چه شکلیه؟

یه چیز چهار گوشه و عکس خودتم روشه!!

اوه ههههههههه

پیداش کردمممممممممم

بفرمایید:

عجبببببببببببببببب

بفرمایید ببخشید نمیدونستم شما هم مثل من پلیسید

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط داود رضازاده |



 

عشقِ من ای دلبر مه روی من

ای پدر با مادر و خالوی من (۱)

با تو بر هر چیز من حتما می رسم

ای چراغ غولِ پرجادوی من

وقتِ دعوا زورِ من گر شد فزون

مثلِ دخترها بِِکَن تو موی من

از نمک هم با نمک تر می شوی

گاه گاهی ای بتِ پُرروی من

اسفناجی تو به جانِ این زِبِل

ای تمامِ قدرت و نیروی من

بویِ گندِ آن جورابت بهرِ من :

همچنان نیلوفر و شب بوی من

کاش بهرِ آنکه زیباتر شوم

بند بندازی تو بر ابروی من

تلخک از بی همزبانی شد مریض

ای تو قرص و واکسن و داروی من

(۱) خالویِ من = دایی من

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:41 توسط داود رضازاده |



 

خدایی ماشین حاج آقا را دریابیددددددددددددد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:6 توسط داود رضازاده |



 

من غلامِ قمرم غیر قمر هیچ مگو

غیرِ مادر زنِ من ، حاج صفر هیچ مگو!

زیرِ بار غمِ قرضت کمرم بشکسته

با من از پول و پلوی مردکِ خر هیچ مگو

بلبلان جمله خموشند و درین غوغاها

گوشم از زارۀ خرها شده کَر هیچ مگو ( ۱ )

تو که از دست زنت گِل به سرت میمالی

تو یکی مسخرۀ خاک به سر هیچ مگو

رمضان چون برسد وقتِ سحر رو به چَرا

وقتِ خوردن تو به اوقاتِ سحر هیچ مگو

گر که خواهی نخورد توی سرت دستۀ بیل

رُوی به کار خود و با ماده و نر هیچ مگو

تلخک از بی نمکی شهرۀ شیرینی شد

از نمک بگذر و تو غیرِ شکر هیچ مگو

( ۱ ) زاره = صدای خر

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 4:49 توسط داود رضازاده |



 

ایا ای یارِ من دلدارِ جانی

وزیرِ احمدی ، ای لنکرانی

سوالی از حضورت بنده دارم

اگر چه دورم و تو لن ترانی !! (۱)

برو در آیِنِه یکدم نگه کن

کجایت چون هلو باشد؟ ندانی؟

کجا دیدی هلو عینک گذارد

در این دنیای وانفسای فانی؟

سبیل و ریش که مال هلو نیست

عجب دارم که تو این را بدانی

هلو را دختری خوشتیب گویند

که هر دم میکند عشوه پرانی

تو با این تیپِ زشتِ بی سر و ته

به حتی هستۀ هلو نمانی

(۱) (خداوند به موسی فرمود : لن ترانی یعنی : مرا نخواهی دید)

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6:25 توسط داود رضازاده |



میوه ای آمد به سوی احمدی!

لنکرانی شد هلویِ احمدی!

آمده امشب خبر که هسته اش

گیر کرده در گلویِ احمدی!!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:14 توسط داود رضازاده |



 

با لبِ همچو گلِ خندانش

دختری گفت به مادر جانش:

کای مرا تاب و توان در جانی

تو که هر پاسخِ حرفی دانی

یک سوالی ز حضورت دارم

که در آن گیچ شده افکارم!

مادرش گفت فدایت بشوم

چه سوالی است که پاسخ بدهم

دخترک کرد نگاهی به برش

بعد از آن با لبِ همچون شکرش

گفت مادر که مرا وقتِ نکاح...

کِی رسد تا فکنم دیده به راه؟!

مادرش آه ، سرِ دل بکشید

گاز بگرفت لبِ خویش و چشید

گفت بر سنگ اگر خُورد سری!!

آن دم از در برسد یک پسری!!

شوهرِ تو بشود دلبرکم

ور نه چون خالۀ خود دخمَلَکم!!

تو بمانی و نری از پیشم

سالها بسته به بیخِ ریشم!!

دخترک گفت: که ای گِل به سرم

لابد از عهدِ جوانی ، پدرم

خورده بر سنگ سرِ بی مویش

بعد از آن کرده ترا خانومش!!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:53 توسط داود رضازاده |



 

در پی افشاگریهای آقای کروبی:

 

کرّوبی بر سیمِ آخر می زند

حرف هایی آن برادر می زند!!

از تجاوزهای حزبِ احمدی

پیرِ میدان دست بر سر می زند

حرف هایی از جنابِ موسوی:

بر خلافِ حرفِ رهبر می زند

از کثافت کاریِ مشتی پلید:

جوش همچونِ سماور می زند

از شکنجه تویِ زندان های ما:

دادها در نزدِ داور می زند

او خلاصه پشتِ یزدی، جنّتی

حرف های خوب کمتر می زند!!

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 5:31 توسط داود رضازاده |



 

الهی به آنان که بی شوهرند

همه حسرت شوهری می خورند

به آن دخترانی که بهرِ پناه

طلب شوهری می کنند از اِلله

به آنان که وقت سحر در دعا

بخواهند ، شوهر فقط از خدا

به آنان که خوش تیپ چون می شوند

به بیرون پیِ شوهری می روند

به آنان که بی شوهرِ کوچه اند

پیِ شوهری بهرِ یک بچه اند

به آنان که تا آشنا می شوند

سرِ اصلِ موضوعِ خود می روند

به آنان که هر روزه وقتِ قرار

دروغی کنند صحبت از خواستگار

به آنان که تا اسم شوهر برند

یهو بینِ حرفِ همه می پرند

به آنان که با ذکرِ ام النُجیب

طلب می کنند از خدا زن ذلیلی حبیب

به آنان که بر بوی فرندانِ ! خویش

چو چسپی بچسپند مثلِ سریش

به آنان که از دردِ بی شوهری

ز هر ناکس و کس خورند توسری

که هر دختری را تو شوهر بده

به هر یک یکی یار و دلبر بده

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:50 توسط داود رضازاده |



 

یکی را از شعارِ ضدِ رهبر

گرفتند و نمودندش مکدّر

به زندان اوین حبسش نمودند

به سلولس تکی دفنش نمودند

به او گفتند نامت؟ گفت جمشید

بپرسیدند شهرت؟ گفت مهشید

گرفتندش به چوب و هِی زدندش

برفت بر آسمان دادِ بلندش

بپرسید آخرش جرمم بگو چیست؟

بقرآن خدا اسمم غلط نیست

بگفتندش تو با غربی به جوشی!

برایِ این وطن را می فروشی

تو که بر ضدِّ اصلِ این نظامی

بگو که با کدام حزبِ به نامی؟

ترا جمشید باشد نام یا بوش

بکن این حرفِ من آویزۀ گوش

از این پس نامِ تو ویکتور هاویش است

قبول کن که نه راهِ پس نه پیش است

تو باید تویِ اقرارت نویسی

وطن فروش و پستی و خبیثی

وگر نه میفرستیمت به قُلهَک

برای لاس و پاس و بوس و چشمک

کمی در فکر زندانی فرو رفت

به فکری خوب و زیبا و نکو رفت

قلم برداشت و اقرار بِنوِشت

چنین بر صفحه با خودکار بِنوِشت:

.

.

.

.

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

توی قلهک با تجاوز کارِ دیگر می کنند

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط داود رضازاده |



 

آدمی از عقلِ خود افسرده است

خر ز بی عقلی خود آسوده است

زین سبب غیر از خرِ آسوده دل

عالمی از درد و غم پژمرده است

 

................

 

دیشب که به لب یک خطِ باریک زدی

دورِ لبِ خود چه خوب ماتیک زدی

تا دید لبت به آتشش سوخت دلم:

انگار به دل آتشِ پیک نیک زدی

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:46 توسط داود رضازاده |



 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:36 توسط داود رضازاده |



 

 دلم میخاد موهایم رنگی باشه

موهام سیخ چون خروسِ جنگی باشه

دلم میخاد که هر وقت و همه جا

کنم شلوارِ برمودا هَمَش پا

همون بهتر قیافم جلف باشه

تا اینکه تو چِشِ مردم نباشه!

لبِ من بهتره ماتیکی باشه

قیافم بهتره آنتیکی باشه

نمیخام صورتم هیچوقت سیا شه

سفیداب می پاشم روش باصفا شه

همون بهتر قیافم جلف باشه

بدم میاد که هیکل تیپ نباشه

ببین که هیکلم گشته رمانتیک

با مانتو تنگ و این کمرِ باریک

مثِ من کَس کمر باریک نمیشه

به باریکیش، چوبِ کبریت نمیشه

همون بهتر قیافم جلف باشه

تا اینکه هیکلم از هم نپاشه!!

ببین من دخترِ ناز و لوَندَم

مامان جونم میگه خشگل پسندم

زِ بس من عاشقِ این تیپ هستم

همیشه می نخورده مستِ مستم

همون بهتر قیافم جلف باشه

که تیپم مثلِ تیپِ خشکلا شه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:9 توسط داود رضازاده |



 

این داستان که به صورت شعر در آوردم کاملا واقعی هست و چند سالی پیش برای خودم

اتفاق افتاده. یادش بخیر اونوقتها کوپنی بود و شعبه ای بود و ........ حالا گوش کنید:

چونکه ساعت کرد دی ری دی دیرید                 ناگهان مادر ز خواب خود پرید

بر سرِ من آمد و فریاد زد                                    تیشه ای بر فرقِ این فرهاد زد

ای الهی منفجر گردی ز خواب                              شو بلند و همچو خورشیدی بتاب

گفتمش مادر بگو که کار چیست؟                         گو که این فریاد و داد و جار چیست؟

گفت رو شعبه بگیر قند و شکر                             تا نشیم از دستِ بی قندی پَکَر

گفتمش مادر بگو که شعبه چیست؟                      کوپنِ قند و شکر در دستِ کیست؟

گفت شعبه در دِهِ شیخ عامِر است                        کوپنِ قند و شکر هم دست کاکا جابر است

ناگهان برخاستم بنده ز خواب                               کرد مادر جمع کُلِّ رختخواب

خوردم اندک چایی نان و پنیر                                تا روم شعبه ز بهر دِی امیر

(دِی در زبان ما به معنای مادر است و چون برادرِ بزرگم امیر است خب طبعا دِی امیر

 صدایش می کنند)

تاکسی بگرفتمی با حالِ زار                                 تا برم فرمانِ زوجِ پاسِلار

(قدیم کسی که مِلکی داشت یا کدخدا زاده بود او را به اسمِ پاسلار می خواندند به

 همین خاطر آن طایفه معروف می شد به پاسلار و برای همین بیشتر پدرم را به

 اسمِ پاسلار می خوانند)

گفتم ای رانندۀ خوبانِ من                                    من میرم شعبه! برو جانانِ من

گفت تا شعبه بُوَد پونصد تومن                                بهرِ تو داودِ من سیصد تومن

گفتمش دنده عوض کن بده گاز                              که شده الآن دیگر شعبه باز

تا رسیدم شعبه دیدم هر مکان                              مرد و زن ، پیر و جوان، خُرد و کلان

هر یکی شان، حاجی احمد سرکنان                       در پیِ قند و شکر سر میدهند آه و فغان

(یادش بخیر حاجی احمد هم مسئول شعبه بود)

بی مهابا مرد و زن را پس زدم رفتم جلوی                  تا نشَم بینِ جماعت من ولوی 

گفتمش حاجی سلام و وقت خوش                         قبل از آنکه رو کنی بر من تُرُش

که چرا در صف نماندی ای پسر                               کوپنم بردار و بر من دِه شکر

اندکی اندر خودش آشفت که:                                خندۀ تلخی نمود و گفت که:

گو در اوّل نامِ بابای تو چیست؟                               بعد از آن گو نامِ کاکای تو چیست؟

(کاکا=برادر)

گفتمش داود پورِ پاسلار                                        یک نشان بهتر اگر خواهی تو یار

این منم داود کاکای امیر                                        بچۀ مَمَد حسینِ تاج امیر

اخم کرد و گفت از اینجا برو                                     ای مبادا بنگری پشت و جلو

هم به بالا منگر و پایین نِگَر                                   سر به پایین افکن و کن تو گذر

گفتمش حاجی چرا آزرده ای؟                                  علتت گو که چرا افسرده ای؟

گفت مَمَد می شود بابای تو                                     آن امیرم می شود کاکای تو

آمدی شعبه بَرِ قند و شکر؟                                      هیچ داری تو ز حال ما خبر؟

پول بالا می رود از پارویت                                         برده ای ارثی ز بهزاد خالویت

حرص داری و طمع در کارِ خویش                            استفاده ناکنی از ثروت بسیارِ خویش

سر به زیر افکندم و کردم فرار                                    تا رسیدم خانه ام با حال زار

گفت مادر: کو پسر قند و شکر؟                                 گفتمش ای گورِ بابای من و قند و شکر

دیگر از این دو نگو جانانانِ من                                    آبرویم رفت ای مامانِ من

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:53 توسط داود رضازاده |



کورش تو بخواب ما همه بیداریم

می نوش که ما همه هوشیاریم

گر تیغ نهد کسی بر این گردنِ ما

کی دست ز تختِ مملکت برداریم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:53 توسط داود رضازاده |



 

پیغام حکیم فردوسی به جوانان ایران زمین

شنیدستم که خاکِ پارسایان

شده جولانگهِ رزمِ ستوران

ز شیراز و ز مشهد تا ز تهرون

شده زندانگهِ هفتاد ملیون

چنین مُلکی به فردوسی نشاید

چنین جوری به خاکِ من نباید

به گرزِ رستم و سام و نریمان

به زورِ کاوه های همچو شیران

بسوزانید این دیکتاتوری را

نشانِ احمقانِ اُشتری را

اگر محمود آید با سپاهش

نترسید از بسیجی و نوایش

بکوبیدَش به گرزِ رستمِ زال

که ایزد با شما باشد همه حال

که ما را ننگ آید توسری را

به پا کن پرچمِ ملکِ دری را

به نیکی بپرداز و نیکی دِهی

به نیکی بباید سپردن رهی

تویی کدخدای جهان سر به سر

نشاید نشستن به یک جای بر

وگر نه که محمودِ ضحاکِ ما

بسی بر هلاکت کشَد خاکِ ما

دمادم بُرون رُو به پابوسِ میر

به پابوسِ آن موسویِ امیر

که تا آید از نو خجسته سروش

رسد بانگِ ایران زمینی به گوش

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:16 توسط داود رضازاده |



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:34 توسط داود رضازاده |



 

بیامد دزد در کاشانۀ من

که چیزی کِش رود از خانۀ من

خودم را من زدم در خوابِ شیرین

بکردم خر و پف بسیار سنگین

نخستین بار جیبم زیر و رو کرد

سپس در خانۀ من جستجو کرد

نه در جیبم نشانی یافت از مال

نه اندر خانه ام او جُست اموال

چنان خشمش گرفت و داد سر کرد

که از دادش همه عالم خبر کرد

من از ترسم به خود لرزیده بودم

ز بس از دادِ او ترسیده بودم

یهو آمد بِزَد بر یقه ام چنگ

چنانکه یقه شد بر گردنم تنگ!

بدو گفتم که ای دزدِ گرامی !!

چرا با من به جنگی چون نظامی؟

 بگفت این خانه باشد یا خرابه؟

که چون بشکستۀ کوزه شرابه!

من اینجا آمدم از بهر ثروت

نه بینم مفلسی مثلِ تو نکبت

تو که در خانۀ خود نان نداری

در این عالم تو مشغولِ چه کاری؟

بمیر و خویش را دلشاد میکن

از این مفلس شدن آزاد میکن

بدو گفتم که حق با تو بُوَد دزد

هر آنکس پول دارد می شود دزد!!

هر آنکس همچو من مردی فقیر است

پتویش خار و در زیرش حصیر است

به مرگش گر رضا گردیده بهتر

که مرگ از زندگی نادیده بهتر!

ز رحمش دست در جیبِ کُتَش کرد

دو ، سه تا سکه از جیبش در آورد

به من داد و بگفت ای مردِ مفلس

پذیرا شو تو این از دزدِ مخلص

برفت و جایِ ثروت های عالی

ز بختش جیبِ خود را کرد خالی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:22 توسط داود رضازاده |



 

تفاوتِ حرف زدنِ مردان و زنان:

مرد به دوستش:  برم یه دست کت و شلوار نو بگیرم که دیگه این لباسام کهنه شده.

زن به دوستش: وایییییی ناهید اینا!! یه لباس گرفته بودن خیلی شیک بود منم باید برم یه

 دست از اونا بگیرم آخه لباسام خیلی بی کلاسه!!

 مرد به دوستش: یک ماهه جایی نرفتم امروز بریم باغ اصغر اینا

زن به دوستش: از پریروز تا حالا از خونه نرفتم بیرون! دلم میخاد برم موزۀ هنرهای تجسمی

مرد به دوستش: زنِ آدم خوبه پاک باشه فرشته باشه

زن به دوستش: شوهرِ پولدارِ بن لادنی بهتر از یوسفِ بی پوله

 مرد به دوستش: موبایل ، تا کار میکنه نباید تعویضش کرد

زن به دوستش: ایششششششش اینم شد موبایل؟ دیدی چه موبایلی دست ژیلا اینا!! بود؟

میگفت از دبی گرفتم منم باید برم دبی یکی از اونا بگیرم و برگردم!!

 مرد به دوستش: تابستون لباسای نخی ، خنک تره بهتره.

زن به دوستش: آهههههه کاش میشد تابستون اصلا لباس نپوشید آخه هوا آتیشششششههه!

مرد به دوستش: دخترت رو شوهر ندادی؟

زن به دوستش: این آخرش ترش میکنه میمونه رو دستتونااااااااا انشالا که شوهرش دادی؟

مرد به دوستش: هنوز مثل اوّلا از دست زنت راضی هستی؟

زن به دوستش: هنوز شوهرت کشته مُردَتِه؟

مرد به دوستش: خواستی زن بگیری اول نگاه به مادرش کن

زن به دوستش: نکنه شوهر کنی و نگا به جیبش نکرده باشیاااااااا

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:12 توسط داود رضازاده |



 

به هر مردی رسیدم از بتان گفت

ز خط و خال و رویِ بانُوان گفت

به عالم هر که را دیدم به لذت:

ز هیکلهایِ زنهای جوان گفت

شنیدم پیرمردی بر لبِ گور

ز سودایِ زنانِ نوجوان گفت

ولیکن بنده نشنیدم به عالم:

کسی از عقل و تدبیرِ زنان گفت

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:14 توسط داود رضازاده |



 

عطرِ اِس تی در عبایش کرده شیخ

وه چه شلواری به پایش کرده شیخ

یقه اش را بس اتو کرده و صاف

صاف تر گوشِ قبایش کرده شیخ

گوییا که ریشِ او ستّاری است

بس که آن ریشش صفایش کرده شیخ

از چنین مویی که بر سر کاشته

مو نگو بس که بلایش کرده شیخ

رنگ ریشش چون سفید و پیر شد

رنگِ مو کرده ، دوایش کرده شیخ

چه چه از مستی چو بلبل می زند

وه چه صوتی در نوایش کرده شیخ

دانی از چه اینچنین خوشتیپ هست؟

چون زنِ اول رهایش کرده شیخ

با زنِ دوّم نموده ازدواج ........

تا زنِ اوّل طلاقش کرده شیخ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:40 توسط داود رضازاده |



 

حاصلِ ما از لبش یک کام نیست

غیرِ حرفِ زشت و صد دشنام نیست

با همه رسوایی ام من شاکرم اینبار هم:

طشتِ رسواییِ من بر بام نیست

زن گرفتم تا شوم خوشبخت و از بختِ بدم

از بتا ما را بجز درد و غم و آلام نیست

گفته بودم پول خوشبختی نمی آرد ولی:

این سخن هم جز خیال باطل و اوهام نیست

غیرِ آن تاجر که در بازار دزدی می کند

هیچکس در عالمِ ما جانِ تو خوشنام نیست

تلخکا آبی بنوش و می نکن هرگز طلب،

چون که ساقی رفت و می در جام نیست

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:32 توسط داود رضازاده |



 

تا نگردی در صفِ بیکارها

شو چو بنّا بر سرِ دیوارها

جای آنکه فکر بی پولی کنی

پای جدول دود کن سیگارها

گر نیامد پول دست از راهِ کار

بهرِ دزدی رو سرِ دیوارها

مثلِ دکتر کارِ مفتی گه نکن!

پاره کن جیبِ همه بیمارها

خفته را هرگز نیاید درد و غم

دور شو از مجلسِ بیدارها

عاشقی یعنی غم و رنج و فراغ

پس برو اندر صفِ بی یارها

تلخکا خواهی خوشی کردن به عمر

گل شو اندر مزرعِ بی خارها

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:59 توسط داود رضازاده |